شعر

 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من ، عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره رنگین خود بنشانمت ، بنشین غمی نیست
خدای من ، بر من مگیر این خود ستایی را ، که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت ، آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
همواره جون من نه ، فقط یک لحظه ، خوب من بیندیش
- لبریزی از گفتن ، ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم ، شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر ، اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

محمدعلی بهمنی
از دفتر « گاهی دلم برای خودم تنگ می شود »


  
نویسنده : مجید دادا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
تگ ها : شعر تنهایی